تبلیغات
بهادر شبگرد - خودکشی
بهادر شبگرد

درد دلهای شبانه

خودکشی

پنجشنبه 28 مهر 1390

برای کسانی که بیشتر میفهمند و بیشتر درد میکشند مرگ همانند یک هدیه و موهبتی است بی همتا. برای همه ما در زندگی لحظاتی پیش آمده که به نبودن بیشتر اندیشه ایم تا بودن خیلی اوقات به این نیز فکر کرده ایم که اگر به دنیا نمیامدیم چه نیکو بود و اینهمه باعث رنج خود ودیگران نمیشدیم و مجبور نبودیم علاوه برکشیدن بار غم خود بار غم ومشکلات دیگران را نیز بدوش بکشیم و چه خوب بود که هیچگاه پای براین کره خاکی نمیگذاشتیم تاشاهد اینهمه فسادبشری نمیبودیم انسان اگر اندیشمند نبود و غریزی زندگی میکرد چه راحت بود اما حالا انسان اندیشمند غرایزخود را در قالب استدلال و منطق هزاران بار وحشیانه تر انجام میدهد همه ما به کشتن همنوع خود فکر کرده ایم حتی کسانی را که نمیشناسیم در کتابها خوانده ایم که مثلا فلان پادشاه برای بدست آوردن فلان دختر یا فلان جواهرات خونها ریخته اند شهرها ویران کرده اند اما این خواسته خود را در قالب مسایل دیگر همچون دفاع از کشورخود و یا پیمان شکنی طرف مقابل و دلایل واهی دیگر توجیه کرده است زیاد دور نرویم خودما هم اینک قضاوت کنیم اگر هنوز وجدان را در خود نکشته ایم چندین بار برای امیال غریزی خود اعم از هرگونه آن زبان به دروغ گشاده ایم خیانت کرده ایم تخریب و دسیسه چینی کرده ایم و بعد برای آن دلیلها آورده ایم و خود را و احیانا دیگران را اقناع کرده ایم همه ما در برابر وجدان خود محکومیم.

ما در همچین دنیایی زندگی میکنیم سود و آز و بی شرافتی بیداد میکند و ما در این بیدادآباد دل به روزهای خوش، خوش کرده ایم اگر خیانت نمیکنیم اگر دست به کارهای ناشایست نمیزنیم دلیل آن خوب بودن ما نیست طبق قراردادی که باخود و یا دیگری بسته ایم چنین کاری نمیکنیم و از عواقب کارخود بیم داریم در نتیجه سعی میکنیم به این امور کمتر بپردازیم اما اگر در قبال این همه بیداد بدانیم کسی مارا نکوهش و سرزنش نخواهد کرد مطمئناً دست به چنین کاری خواهیم زد

اخلاقیات به پستی گراییده و هیچ دورنمای زیبایی متصور نیست بشر در دامی که خود تنیده گرفتار آمده در باتلاقی است که هرچه بیشتر دست وپا میزند بیشتر فرو میرود نود درصد انسانها برای ده درصد زحمت میکشند و این ده درصد این نود درصد را به امورات واهی امیدوار میکنند تاهرچه بیشتر ازآنها بتوانند بهره بکشند کسانی که اندکی دانش داشته باشند میدانند منظور من از امورات واهی چیست.

کسانی همچون صادق هدایت به عمق فاجعه تراژدی بشری پی برده بودند و دیگر نتوانستند تاب بیاورند وبه راه حل نهایی یعنی انتحار(خودکشی) اندیشیدند چون خودرا شناختند و ازاینکه انسان هستند خجل و شرمنده بودند هدایت با داستانهایش فقط یک چیز را نشان میداد که این جامعه بشری بیمار است و هرروز بدتر میشود وهمه ما مقصریم از یک درصد تا نودونه درصد. او از همه چیز قطع امید کرده بود در تعبیر جالبی گفته بود "من انسانها را مقداری روده میبینم که به آلت تناسلی خود آویزانند" چه تعبیر دردناک و واقعی ای از انسان!!!

او با جثه نحیفش بارغم دنیا را بدوش میکشید گاهی من هم چنین حسی را احساس میکنم اما بقدر هدایت قوی نیستم که بتوانم مثل او خودکشی کنم اوبا مرگش درسهای بسیاری به دیگران داد اما من بامرگم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و فقط عده ای را برای مدتی پریشان میکنم و بعدازچندسال برای همیشه فراموش خواهم شد هدایت میگفت وقتی دیدی دیگر تحمل اینهمه مصایب را نداری و حس میکنی غرورت پای مال شده و راهی دیگربرای تو نیست تنها یک راه حل باقی است و آن خودکشی ست. نمیتوانم باقطعیت بگوییم که همه انسانها برای یکبار که هم شده به خودکشی اندیشیده اند اما دست به آن کار بنابه دلایلی نزده اند اما ازنظرما آنهم هم انتحارکننده محسوب میشوند زیرا نجات و رهایی را در مرگ میبینن.

لحظه ای به این فکر کنید که غم دنیا بروی شانه های ناتوان شما سوار است و دیگر هیچ روزنه ای از امید وجود ندارد وه که درآن لحظات آرامش ابدی چه موردنیازاست مرگ است که به همه دردورنج ما پایان میدهد و مارا در آرامش ابدی در آغوش میگیرد.  پس چرا اینهمه از آن گریزانیم.

همه ما به مرگ مدیونیم استثنا ندارد همه ما نهایتا به یک نقطه میرویم و آن مرگ و نبودن است برای بعضیها زود برای بعضیها دیر. گاهی به این فکر میکنم که گاهی این مسیرچقدر طولانی ست و کی میشود من هم به آن نقطه برسم ومرگ رادرآغوش بگیریم وبه آرامش ابدی برسم.

همیشه فکر انتحار در پاییز و زمستان بسراغ من میاید و دربهار وتابستان میل به زندگی در کمی قوت میگیرد دلم میخواهد روزی که میمیرم پاییز یا زمستان نباشد اما متاسفانه در بهار و تابستان هم میلی به مردن ندارم برای همین است که هنوز زنده ام دلم میخواهد در یک غروب غمزده پاییزی به هنگام پرپرشدن گلهای باغچه و قارقارکردن کلاغهای خیابان خودکشی کنم اما در یک روز زیبای بهاری که عطر شکوفهای درختان تمام خیابانها را پرکرده باشد و دسته های چلچله و چکاوک سمفونی خودرا براه انداخته باشند بمیرم.

در این پاییز غمناک هیچ چیز وجدی در من ایجاد نمیکند نه سفر، نه زنان زیبا، نه موسیقی ونه حتی ثروتهای جهان هیچ چیز وهیج چیز جزخوابیدن طولانی من را آرام نمیکند بشرط آنکه در خواب هم از شر کابوسهای شبانه در امان باشم

وای که چه دوران پرمحنتی برمن میگذرد و هیچ کس جز این دستگاه بی روح و سرد همراه من نیست.  


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
پیوندها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها